
زندهیاد · فرزند نعمت
یک جهان عشق نهان است اینجا
چه غریبانه تماشا کردم رفتنت را،
تمام دلم میخواست نگهت دارم،
اما حتی دستهایم!
به اندازهٔ یک خداحافظی هم به تو نرسید…

زندهیاد · فرزند نعمت
بعضی آدمها تکیهگاهاند، حتی وقتی چیزی نمیگویند.
از دلنوشتهٔ خانوادهبعضی لحظهها، دوباره ما را به تو میرسانند.
یک لمس،
یک دیدار دوباره.
برای تماشای تمامصفحه، روی هر قاب بزنید.
برای آنان که حضورشان،
در نبودن هم ادامه دارد.
تو فقط به خاطر رفتنت در یاد ما نماندهای؛
به خاطر زندگی کردنت ماندگاری.
همه تو را به دلسوزیات میشناسند، به دل بزرگیات، به دستی که همیشه برای کمک جلوتر از زبانت بود. هیچوقت نگذاشتی کسی با دلِ شکسته از کنار تو برود. بیهیاهو خیر میرساندی و بیمنت محبت میکردی.
چه بسیار خاطراتی که از تو در ذهن ما زنده است؛ از روزهایی که بیآنکه کسی بخواهد، گره از کار دیگران باز میکردی، از لبخندی که خستگی را از دلها میبرد، از حضوری که دلگرمی بود.
حضورتان، تسلای دل بازماندگان است.
به پاس یک عمر عشق و خاطره
محل مراسم اعلام خواهد شد
نشانی دقیق پس از دریافت اطلاعات خانواده درج میشود.اطلاعات آرامگاه تکمیل خواهد شد
اطلاعات محل آرامگاه، پس از تکمیل جایگزین میشود.
دلنوشتهای برای دایی عزیزمان
به مناسبت نخستین سالگرد
از روزهایی که در بیمارستان گذشت، هنوز بوی صبوری میآید.
از همان اتاقی که سکوتش با صدای دستگاهها میشکست و دلهای ما با هر نفس تو میلرزید. در آن روزهای سخت، تو نه فقط با درد جسم، که با بزرگیِ روحت شناخته میشدی؛ هنوز هم نگران دیگران بودی، هنوز هم نگاهت آرامش میداد، گویی میخواستی بار اندوه را از شانههای ما برداری، حتی وقتی خودت خسته بودی.
لحظهها آهسته میگذشتند و ما به معجزه فکر میکردیم، به بازگشتت به خانه، به خندههایی که هنوز در گوشمان زندهاند. اما تقدیر، قصهاش را جور دیگری نوشت.
لحظهای که چشمان مهربانت برای همیشه بسته شد، زمان ایستاد. رفتنت آرام بود، اما داغش سنگین؛ انگار تکهای از دل ما را با خود بردی. از آن روز، جهان برای ما کمی ساکتتر شد، کمی سردتر، و جای خالی تو در هر جمع، بیصدا اما عمیق، حس میشود.
دایی عزیزم، تو فقط به خاطر رفتنت در یاد ما نماندهای؛ به خاطر زندگی کردنت ماندگاری. همه تو را به دلسوزیات میشناسند، به دل بزرگیات، به دستی که همیشه برای کمک جلوتر از زبانت بود. هیچوقت نگذاشتی کسی با دلِ شکسته از کنار تو برود. بیهیاهو خیر میرساندی و بیمنت محبت میکردی.
چه بسیار خاطراتی که از تو در ذهن ما زنده است؛ از روزهایی که بیآنکه کسی بخواهد، گره از کار دیگران باز میکردی، از لبخندی که خستگی را از دلها میبرد، از حضوری که دلگرمی بود. هنوز هم آن خاطره در یادمان هست؛ وقتی در سختترین روزهای ما، تو بیدرنگ کنارمان ایستادی، نه فقط با کمک، که با دلداری و مهربانی. همانجا فهمیدیم بعضی آدمها تکیهگاهاند، حتی وقتی چیزی نمیگویند.
امروز (۱۴۰۵/۰۹/۲۳) در اولین سال رفتنت، گرد هم آمدهایم تا بگوییم نام تو هنوز با احترام برده میشود، یادت هنوز زنده است و راهت ادامه دارد. تو در قلب ما جاری هستی؛ در دعاها، در خیرهایی که به نیتت انجام میشود، و در مهربانیهایی که از تو آموختهایم.
هر تصویر، دریچهای به یک خاطره است.

لحظهای مکث کنیم و او را با مهربانی به یاد آوریم.
این شمع نمادین فقط در همین صفحه روشن میشود.